یادداشت ها

نگاهی گذرا به جواهرات ترکمن

نگاهی گذرا به جواهرات ترکمن

١٦ ارديبهشت ١٣٩٦

نگاهی گذرا به جواهرات ترکمن

نويسنده: امیر حسین دلبری

جواهرات ترکمن و سنت تزيين لباس ها با زيور آلات که امروزه بسياری از مردم جهان به ياری آنها قومی به نام ترکمن را به ياد می آورند ريشه در گذشته های دور دارد . به گمان گروهی در آن زمان ها چنين زيور هايي نقش دعا و طلسم های محافظ را داشته اند. هر چند اين نظريه به دليل باورهای ترکمنان در مورد فلزات و باطل السحر بودن آنها به حقيقت نزديک می نمايد ، اما خود ترکمنان توضيح ديگری برای آن دارند. آنها می گويند در زمان اغوزخان اين زيور آلات ، قطعات زره جنگی مردان بوده ، و بعد ها در زمان صلح تبديل به زينت زنان شده است . نيز گفته می شود که اين زيور آلات برای رهاندن شوهرانشان از اسارت فديه می داده اند.


اغلب زيور آلات نقره را مردان تکه که مشهورترين صنعتگران اند و در شهر های پر جمعيت ترکمن نشين ساکنند می سازند.

همچنان که طايفه های متفاوت ترکمن دارای کلاه و سربند های متفاوتند جواهرات هر طايفه نيز ويژگی های آن طايفه را داراست.

زيور آلات ترکمن اغلب بصورت قطعاتی درشت از نقره اند که بر سطح آن ها طرح هايي استيليزه شده از گل و گياه و نقش های جادويي حک شده و با نگين هايي از عقيق يا شيشه های رنگين تزيين شده اند . زيور آلات ترکمن اغلب فاقد جزييات و دارای وقار و سنگينی ويژه ای هستند که به آنها اصالت خاص می بخشد.

زيور آلات ترکمن به چند گروه تقسيم می شوند:

زيورهايي که به جلو سر و پيشانی و يا در دو طرف کلاه وصل می شوند.

زيورهايي که به مو وصل می شوند.

زيورهای جلو سينه.

دعاها و گردن آويز ها و دستبند ها که بصورت جفت پوشيده می شوند .

گوشواره ها و انگشتر و ديگر تزيينات خاص که بر لباس کودکان می وزند و بيشتر نوعی دعا و يآ طلسم ضد چشم زخم است.


(داستانی  در باب چرائی زیور آلاتی که از قطعات زره مردان درست میشد)


زره مردان، زيور زنان

باد به آرامي گفت: «مهيا شو اغوز‌خان، دشمن در كمين است. استوار باش اغوز‌خان كه دشمن قصد حمله دارد. آن دورها در تاريك و روشن تپّه‌اي لشكر آراسته و بيرق سياهش به نرمي در اهتزاز است».

اغوز‌خان با بيست و چهار پسرش و چهل‌و يك خان ديگر به شور نشست و گفت: «اين بلا را بدون جنگ بايد از سر دور كرد. هيچ خوني نبايد ريخته شود. بدانيد كه جنگ جان‌ها مي‌گيرد و هيچ جنگي نيست كه هزاران هزار فدا نداشته باشد».

فرداي آن روز پيكي از سوي دشمن با بيرقي سفيد مي‌آيد تا شرطش را بيان كند. مي‌گويد:

«اغوزخان اگر نمي‌خواهي خوني ريخته شود بايد قيرآت را، آن اسبي را كه بيش از جانت دوستش داري به ما بدهي».

اغوزخان با چهل و يك خان به شور مي‌نشيند. خانها مي‌گويند: «قيرآت را نمي‌توان داد. بگذار بجاي اسب جان بدهيم. اگر اسب بدهيم، انگار پر و بال اغوز‌ها را كه چون عقابند كنده‌ايم. اگر اسب بدهيم، آيا زينت و زيبايي اغوز را نداده‌ايم؟ اگر اسب بدهيم، آيا ناموس و شرف را نداده‌ايم؟ آيا شرف اسب را نداده‌ايم؟

خانها به پيك دشمن گفتند: «اسب نخواهيم داد، مي‌تواني برگردي».

اغوز‌خان امّا با چشمي غضبناك به خان‌ها گفت: «بدهيد، قيرآت را بدهيد». قيرآت رفت، چه زيبا اسبي بود آن.

باد سرگردان بنرمي با اغوزخان گفت: «مهيا شود اغوزخان، دشمن قوي است. استوار باش اغوزخان، دشمن مجهز است. دشمن قصد حمله دارد، آنجا، آن دورها، در تاريك و روشن تپه‌آي، چادر‌هاي سفيدش برپاست و اسبان چابكش در گردش.

اما اغوزخان با بيست وچهار پسرش و چهل و يك خان ديگر در گفتگو است: «بدون جنگ و خونريزي بايد دفع كرد دشمن را، بايد اغوز‌ها سالم بمانند».

پيكي كه با پرچمي سفيد از سوي لشكر دشمن آمد به اغوزخان گفت: «اگر نمي‌خواهي كه خونريزي شود، براي ما آنكه از جانت، از خان و مانت، از زمين و آسمانت نيز بيشتر دوستش دارد، نوعروست را بده.

خانها، خوفناك، سراسيمه از جا برخاستند. خون قلبشان همه يكجا در چشمشان جمع شد. در يك لحظه، شمشير‌ها به آسمان رفتند و فرود آمدند.

اما اغوزخان غضبناك رو به خانها كرد و گفت: «بنشينيد».

خانها پچ پچ كردند: «زن دادن به دشمن بي‌ناموسي است. مرگ بهتر از بي‌ناموسي است. اگر قرار است روزي همه كشته شويم، آنروز امروز است. اگر قرار است روزي همه به اسارت رويم، آنروز امروز است. بجاي اينكه زير ننگ بي‌ناموسي كمرمان بشكند، بگذار زير تيغ و نيزه‌ها شكسته شويم. اغوزخان! نگذار زير بار ننگ بي‌ناموسي بمانيم».

اغوز‌خان اما غضبناك به خانها نظر انداخت و گفت: «اين چه غوغاست، اين چه ولوله، اين چه آفت، اين چه بوراني است. فردا بجاي اينكه تمام دختران و عروسان اسير گرفته شوند، با دادن يك عروس از اين آفت در امان بمانيم». و حرفهايش را جمع كرد.

باد عابر بنرمي در گوش اغوزخان گفت: «مهيا شود اغوزخان، دشمن غدّار است. مهيا شود اغوزخان اين جنگ، جنگي است شوم. دشمن قصد حمله دارد. آنجا، آن دورها، در پاي كوه، آتشي كه افروخته‌اند، ديده مي‌شود و زلف نازنين‌هاشان كه به باد مي‌رقصد.

اما اغوز‌خان با بيست و چهار پسرش و چهل و يك خان نشسته‌اند. همه نگاه از هم گرفته، با سرهايي در گريبان و دوشهايي كه انگار كماني است. پلك‌ها كه باز مي‌شود از ديده‌ها در برخورد باهم بجاي آتش اشك فواره مي‌زند و خون. با دستاني بي‌رمق كه نه شمشير را بل زمين را چسبيده است.

در انديشه‌اند چهل و يك خان و بيست‌وچهار پسر «اسب و عروس رفت، شرف و ناموس رفت؛ و رفت با آنها نام و نشان و آبروي ما. اين چه حيواني است. اين خان! اين آدم!

… و باز سواري ديگر و پيكي ديگر و شرطي ديگر: «اگر مي‌خواهيد راحت باشيد و آسوده،‌ اي خان! اينجا زمينهايي است لخت كه نه در آن چيزي كشت مي‌وشد ونه دامي در آن مي‌چرد. تنها باد است كه بر اين زمينهاي لخت مي‌وزد. شما اين زمين را چه مي‌خواهيد؟ اگر جنگ نميخواهي، اين زمينها را به ما بده».

خانها اما اينبار بي‌قيد نشسته‌اند و بي‌تفاوت. چرا كه رايشان از خان و تصميم او برگشته است و بيست چهار پسر نيز با خانها يكدل بودند.

اغوزخان باز با خانها به شور مي‌نشيند، خانها با تمسخر مي‌گويند: «در دنيا صحرا فراوان است. جنگ براي چه، بده! خاكت را تقديم كن. درختان سرسبزت را، چشمه‌هاي زلالت را، گلهاي الوانت را، بده! تقديم كن. اغوز خان، اگر جنگ نمي‌خواهي بده همه را، بده، بده، …

اغوز‌خان اما شمشيرش را از غلاف كشيد و از جا برخاست: «سر خواهم داد، اما خاك را به دشمن نمي‌دهم. جنگ را اعلان مي‌كنم».

زنها زيور آلات خود را دادند، زرگران چيره دست از آن زره ساختند. پيرمردان و پير‌زنان دست به دعا بردند، مردان جنگي ناگهان ز جا برخاستند و سوار بر اسبها شدند. بال و پر گرفتند. در اين صحرا، در اين خاك سرسبز هنوز چنين جنگي در نگرفته بود. در زير اين آبي آسمان، دو لشكر چون شير گرسنه حمله‌ور شدند، زمين و‌آسمان بهم دوخته شد و سپر در سپر، شمشير در شمشير، نيزه در نيزه و چشم در چشم.

گلهاي سفيد صحرا، رنگ خون گرفت، ابرهاي سفيد، قرمزگون شدند و چادرهاي سفيد دشمن چون ستارة سرخ.

در اين صحرا چيزي نماند، عقابها را آسمان پرواز نماند، آهوان از اين دشت گريختند و تپه‌ها صاف شدند. از پرنده و چرنده چيزي نماند و دشمن پا به فرار گذاشت. در درياي خون.

… و اغوز‌خان با اسبش «قير‌آت» سرفراز برگشت و عروس سروقامت اغوز مي‌آمد. از چهل و يك طرف سرفراز مي‌آيند؛ و باد در گوش اغوز‌خان مي‌خواند: مبارك باد اين پيروزي، مبارك باد اين پيروزي … صلح آمد، صحرا آرام گرفت و زرگران چيره دست از زره‌ها زيور ساختند براي زنان و نوعروسان و دختران ايل


استفاده از این مطلب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

عضویت در خبرنامه گــروه الف‌دال